ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
328
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
آن دو گفتند : آرى . عمر گفت : چه زمانى واجب شد تا فرعون را نفرين گويند ؟ يكى از آن دو گفت : زمان آن را نمىدانم . عمر گفت : فرعون سالار گروه كفار است ، در مورد اين كه از چه زمانى نفرين او واجب شده است اطلاع ندارى چطور من خاندان خود را نفرين كنم ، آيا شما از كسانى نيستيد كه كسى را كه رسول خدا ( ص ) او را در امان قرار داده است مىترسانيد ، و كسى را كه رسول خدا ( ص ) ترسانده است در امان خود مىگيرد ؟ آن دو گفتند : از اين كه اين صفت را داشته باشيم به خدا پناه مىبريم . عمر گفت : شما را از اين موضوع آگاه مىكنم ، آيا شما نمىدانيد وقتى كه رسول خدا ( ص ) مبعوث شد ، مردم كافر بودند و آنان را به سوى خدا و رسولش فرا خواند . كسى كه ايمان نياورد ، او را ترساند و كشت و كسى را كه ايمان آورد در حمايت و پناه خود گرفت ، شما امروز بر هر كس كه مىگذريد و ايمان آورده است ، او را مىكشيد و هر كس كه ايمان نياورده است او را پناه مىدهيد . مرد عرب گفت : به خدا سوگند ، تاكنون حجتهايى اين چنين نديدهام ، و هيچ راه روشنى همچون آن ملاحظه نكردهام . گواهى مىدهم كه تو بر راه حق هستى و من بر باطل هستم . ديگرى گفت : ، تو سخن نيكويى گفتى . گويند ، يكى از آنان نزد ياران خود برگشت و ديگرى نزد عمر ماند و از او برخوردار شد تا اين كه درگذشت . وفات عمر بن عبد العزيز عبد الرحمن بن يزيد روايت مىكند ، عمر بن عبد العزيز براى ابن ابى زكريا چنين نوشت : وقتى كه نامه را ديدى ، اقدام كن . هنگامى كه ابن ابى زكريا نزد عمر رسيد ، عمر به او گفت : خوش آمدى . ابن ابى زكريا گفت : درود خدا بر تو باد . عمر گفت : از تو درخواستى دارم . ابن ابى زكريا گفت : يا امير المؤمنين به چشم . عمر گفت : تو را به كارى كه توانايى آن را نداشته باشى ، مأمور نمىكنم . ابن ابى زكريا گفت : آرى .